بی کس
کس بی کس سلام به باد می رسونه
احوال پرسی به تاریکی!٬
کس بی کس سلام به باد می رسونه
احوال پرسی به تاریکی!٬
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک ان شب لبخند عشق ام بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی....
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
ومن با تو سخن می گویم
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من اشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خا طر زنده گان
در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند
دست ات را به من بده
دست های تو با من اشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را در یافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو اشناست
خواهم گفت
تا بداند که من هم
میتوانم دوستانم را بخندانم
((امروز خواهم خندید
شاید هم فردا
شاید))
مثل همیشه
بامهر قرمز اداره پست
(گیرنده شناسایی نشد)
اما من باز هم
از خواب هایم
و شعر های کودکی ام
وکودکی شعرهایم
برایت خواهم نوشت
برای تو
که تعبیر خواب ندیده ام هستی
رضا روخانی
که خون بهای زندگی
تنها سنگینی سنگیست
بر گورهای سرد خموش
وصد افسوس
که زندگی مرد
به سردی سنگی وام دار بود
به سردی سیاه سنگ یاس